|
|
|
نهايت
|
|
|
|
Tuesday, July 14, 2009
از لای کتابی که این روزها می خوانم یک برگه کاغذ چرخید و بالید و نشست کنار شست پام، یکی با ماژیک سرمه ای رویش نوشته بود: باغت آباد انگوری که اگر عاشقی ترس نداشت... پ بقیه اش یا پاره شده بود یا هیچ وقت رندانه نوشته نشده بود...
کتاب را بسته ام و فکر می کنم اگر عاشقی ترس نداشت چه لامصب؟!
Tuesday, May 19, 2009
کار ما شده چرخیدن!
بالاخره زنگ در به صدا در آمد. همینجور لی لی زنون و چرخون شلوارم رو کشیدم بالا و رفتم در را باز کردم و یک لنگه کفش گذاشتم لاش که دوباره تلقی به هم نخورد و دویدم تا توی آینه دستشویی قیافه ام را یک براندازی بکنم، که دیدم جای کوسن مبل یک خط کج و چروکیده افتاده بود روی لپم. ملت با یک ساعت تاخیر رسیده بودند. همه جا را شسته و رفته بودم. شلوارم رو در آوردم که چروک نشود و نشستم جلوی تلویزیون به انتظار صدای زنگ که همانجاخوابم برده بود. گوشه حوله را گرفتم زیر آب سرد و گذاشتم روی لپم. الو ... صاب خونه... بفرمایین تو.. آمدم. .. هنوز سلامم را به قد همیشه نکشیده بودم که که بهمن خان پشت سرشان وارد شد. آدم باید کور باشد که لب و لوچه آویزان من از زیر سبیلش رد شود. فقط چرخیدم گفتم بفرمایید الان خدمت می رسم و رفتم توی اتاق و کله ام را فرو کردم توی کمد لباسها و از آن نعره بی صداها زدم. بعد تی شرت «او» را از زیر بقیه لباسها کشیدم بیرون و چند تا نفس عمیق. اصولا هر چقدر که به قول رفیق خارجی ام این حس می تواند «چیزی» باشد اما فعلا این پیرهن جامانده از قافله « او » دوای درد من شده. زدم بیرون. گل بود به سبزه نیز آراسته شد. بهمن خان با آغوش باز آمد طرفم و یک بغل سفت و جی جی له کن حواله ام کرد. از سر شانه اش سرهنگ را دیدم که آمده و عین بخت النحس یک دستش را گذاشته روی لبه مبل و یک وری نشسته. سلام جناب سرهنگ. من را نمی شود با هزار من عسل خورد؟! جناب سرهنگ را ندیدید با آن اخلاق از سبیل کج ترش. پدر آمرزیده تو که اینقدر اوقاتت تلخ است مگر مرض داری می آیی حال ما را هم مکدر می کنی؟ اما نگفتم، فقط چرخ زدم طرف آشپزخانه و کله ام را فرو کردم توی یخچال. خیلی به زحمت افتادی نه ، کاری نکردم. نوشیدنی چی می خورید؟ سه بار دیگر سوال دست به دست شد تا بالاخره یکی مستقیما ازشان پرسید: جناب سرهنگ شما چی میل می کنید؟ هیچی... آب... آب شیر. اول آب جناب سرهنگ را ریختم و دور لیوان را دستمال کشیدم و توی بشقاب گذاشتم و دادم دستشان. ممنون. تا آمدم بچرخم بروم همانجایی که ازش آمدم، بهمن خان با نگاه هرزه اش جلویم سبز شد، یک پا به چپ گذاشتم که پام رفت روی یک چیز گرم و نرم. به جای نگاه کردن به زیر پایم چرخیدم به سمت سرهنگ که حالا قاه قاه می خندید و می گفت من بردم. من بردم ..... زنگ در به صدا در آمد. توی آینه دستشویی دیدم جای کوسن مبل یک خط کج و چروکیده افتاده بود روی لپم. سلام ... صاب خونه... شما بردید جناب سرهنگ!
Wednesday, April 01, 2009
انگشتنامه
می خواستی نپرسی که چرا انگشت وسطم به بنفشی بادمجان شده، تا چشمهایت چهار تا نشود وقتی که از نگاه دزدانه ام به او گفتم و بی خبری کسی که انگشتم را لای در گذاشت..... حالا هر بار که از او بپرسی فقط انگشتم را بهت نشان خواهم داد.
Thursday, March 19, 2009
بالاخره نصایح خواهر خانوم موثر افتاد و خانه را روفتیم و مانده لباس نو، ماهی و سبزه . امشب عید بازی می کنیم که نگویید اخلاقمان کج شده. هر چه باشد بهانه اش دستمان است. پس لبخند به پهنای روی ماهتان. عید شما هم مبارک.
Thursday, February 19, 2009
و چهار صباح بعد از تولد.....
Friday, January 30, 2009
تازگی ها یک فحش هم که می خواهیم بدهیم باید یک گوگل گردی مفصل بکنیم، بس که دوستان خرده گیر شده اند. به هر حال گشتیم و دیدیم که آقا علی اکبر خان دهخدا می گوید:
دست به دعا می شویم که این جذر و مد های ما به خیر بگذرد و بخت ما در یک تعادل خوبی برای مدتی نگه داری شود و تا آمدن فصل بهار از این برزخ بین انگشت کرده شدن و بی اعتنایی شدن بیرون آورده شده باشیم. آمین.
Friday, January 23, 2009
مدل عاشقانه های من با تو
یک دونه از آن «احوال شریف » های مهربانتان برای ما اس ام اس کنید. کاش الان تازه از حمام در آمده بودی و یک تی شرت مشکی خیلی تمیز پوشیده بودی و رویش یک دونه کشمیر گرم و نرم. خوش بو. بعد یک جایی بودیم مثل روی صندلی تاکسی های تهران، یک کم امن تر. نه خیلی امن تر و من نه از روی ترس که از روی این همه حال خوش، دماغم را می چسباندم به گرمای بغلت. وقتی دلم اینجوری می شود تصویر کفشهایم را می بینم که فید می شود و نگاهم می افتد به سوراخ کف باجه تلفن عمومی و جوی آب زیرش و آن یک قطره آبی که هیچ وقت از سوراخ رد نمی شد و بعد .....دلم می افتد کف دستم و سکوت......مکالمه های از راه دورمان را بگو.... چه حال نابی بود. وقتی برایت می گویم که اولین متلک خارجی ام را بسان سر کوچه ای های محله قدیمی مان شنیدم ... انگشتت را می کشی دور لبم، لبخند می زنی و می گویی ، آخییییی... حیوونییییی... چقدر دلش تو را خواسته .... و من قند توی دلم آب می شود که چطور تو همیشه طرف عاشقانه اتفاقات را می بینی ...
Monday, January 12, 2009
مدتی است که صدایمان را بریده اند و گذاشته اند کف دستمان. هی فوتش می کنیم و نازش می کنیم ببینیم صاف و صوف می شود که نمی شود. آنقدر خر خر می کند که خود کدخدا پیغام فرستاد که پسر بزرگش را از سر کوچه مان جمع کنند و از اندرونیشان درمان بفرستند یا ما را برای درمان ببرند.
این مدت هم هی سرخاب و سفید آب می کنیم و خدا خدا. ملکه خاتون می گویند صدا به چه دردتان می خورد، زن کم و کوتاه حرفش خوب است. دلتان نگیرد. دلمان هم یک همچین بگویی نگویی می خواهد بگیرد ، به ضرب کمدی و معرکه گیری شادش می کنیم. رویمان نشد و گوشه چارقد جویدیم که بگوییم یک جور خوبی اش را دلمان می خواهد، از آن سرخوش و خندان هایش، از آن بی کنایه و دعوی هایش، از آن سکسی هایش، از آن دست و دل بازهایش. قرار شد به اندرونی کدخدا برویم و بگذاریم پایمان را بمالند و تلخک برایمان برقصانند. نه این که روی حرف ملکه خاتون حرفی زده شود، اما زمانه توفیر کرده، زن باید بتواند که زیر گوش آقایشان عاشقانه نجوا کند.
Wednesday, December 10, 2008
از وبلاگ عاقلانه:
Tuesday, December 09, 2008
اختراع کلمات و انتصاب مسوولیتهای کوچک و بزرگ همه به یمن میان پرده های فکاهی مان. کاش بدانید که چقدر دلمان یک جوریش می شود و چقدر لبمان مزه مربای توف ترنگی می گیرد. همان توت فرنگی که پدرش بسوزد که این چنین به لکنت افتاده ایم. سر شانه مان را یکی از این برچسب های حرارتی زدیم ( اگر کسی گوش وانستاده باشد می گویم که رسواییمان عالم گیر شده) مبادا گرمایش برود. حالا هی انگشتمان را می کشیم روی لبمان، بیشتر لب پایین، بر حسب عادت. باید بی صدا هوهو چی چی کرد. حالا که هوا سرد شده عین بچگی ها با بخار دهانمان سیگار دود می کنیم. این همه بی سر و ته چینی ما رسوای عالم شده. دلمان برای شما قیلی ویلی می رود. از سگ کمتر است هر کسی اسمش را جنون بگذارد. عقلمان سر جایش است. دلمان به تفی بند است. تا ذائقه مان عوض نشده به زبان بهترین پنیر دنیا خدمتتان عرض کنیم که دلم به شما فعلا خوش است. هوای دل را هم داریم. یک کش ماست می بندیم به پاچه های گشادمان، همین که گم و گور نشود حل است. چقدر ایوای و مبادا می کنند عمه خانم، دلشان می خواهد آخر هر جمله یک تاریخ مصرف بگذارند تا جای شکایت و مسمومیتی نماند. کاش دختران باغ بالا با خنده های ریز و بلندشان سر برسند و به پشت پا گرفتنی ما را روانه آغوش شما کنند. لپمان گل انداخت!!
|
|