از لای کتابی که این روزها می خوانم یک برگه کاغذ چرخید و بالید و نشست کنار شست پام، یکی با ماژیک سرمه ای رویش نوشته بود: باغت آباد انگوری که اگر عاشقی ترس نداشت... پ بقیه اش یا پاره شده بود یا هیچ وقت رندانه نوشته نشده بود...
کتاب را بسته ام و فکر می کنم اگر عاشقی ترس نداشت چه لامصب؟!
Tuesday, July 14, 2009
Previous Posts
- کار ما شده چرخیدن!بالاخره زنگ در به صدا در آمد. هم...
- انگشتنامهمی خواستی نپرسی که چرا انگشت وسطم به بنفش...
- بالاخره نصایح خواهر خانوم موثر افتاد و خانه را روف...
- و چهار صباح بعد از تولد.....شبیه به آفتابه فلزی آق...
- تازگی ها یک فحش هم که می خواهیم بدهیم باید یک گوگل...
- مدل عاشقانه های من با تویک دونه از آن «احوال شریف ...
- مدتی است که صدایمان را بریده اند و گذاشته اند کف د...
- از وبلاگ عاقلانه:راننده تاکسی پیرمردی ست که زیر لب...
- اختراع کلمات و انتصاب مسوولیتهای کوچک و بزرگ همه ب...
- آقای « جو» ی عزیز سلام.از اینکه الان من را شکلات ب...
0 Comments:
Post a Comment
<< Home