Monday, October 16, 2006

اولش گفتم سلام یا نه، نمی دونم. اما ماجراش طولانیه . یک سفر رفتم که توش تنها باشم و وسطش نباشم و آخرش دوباره تنها و بعد یک عالمه جنون سرعت وماشین سواری و موزیک بلند که یعنی هنوز هم تنش و خشم را یک جورایی با یک این وری و یک اونوری خالی می شه کرد. بعد هم یک ذره رقص جوادی با موزیکی که ظاهرا دوسال توش عقبم. یعنی علی قاه قاه خندید و گفت عقبی آبجی! سر هفته هم که رئیس مصری الاصل ما هر چه از مغر کوچیکش می شد را با دهان نیمه پر و دو تا قهوه نیمه داغ روانه ما کرد و بعد هم خشم. از آن خشمها که هر چه فریاد دارید بر سرش بکشید هم باز هم باید آن کار دیگر را بکنید تا شاید آرام شوید و احتمالا آخرش هم دو سه روزی فکر و نشستن و بالا و پایین کردن و دست به دامن منطق و بعد گریه و بعد خشم و بعد خواب و بعد فکر و بعد خواب و بعد خلاصه یک جورایی فعلا به جواب رسیدن و اینها و خلاصه که چشم به هم زدم و دیدم که باید برم دندان پزشکی که دیگر خودت می دانی یعنی چه ! فروغ جان ، مگر نه ؟ نشان به آن نشان که دوتا دندون عقل، یکی سالم و یکی شکسته را از همان ریشه ، ته ته با زانو و بازو و فشار کشیدند و من هم با لب و لوچه آویزون رفتم خونه غافل از اینکه این قصه سر دراز دارد و بعد از سه روز ترک سیگار همراه با خلاء روحی ناشی از آن و مسکن و به قول این خارجی ها « درد کش » یعنی کش ها نه کش ، به ضم ک ! خلاصه درد کشته می شد برای چند ساعتی و دوباره زنده می شد و این درد هفت سه تا بیست و یکی جان دار ، آخر ما را رساند به جایی که دیدیم چرک و گند دهان مبارک را گرفته به مجازات همه گناهانی که مرتکب شدیم و رفتیم دکتر پیر درمانگاه و دو دستش را گذاشت روی شانه مان و بعد هم وسط پایش را چسباند سر زانویمان و ما هم در آن حالی از تب و خستگی و دربدری دنبال معادل خارجی لوزه و حلق و چرک و آنژین گذاشتیم که پت پت شهوت پیریش را با زانوی جهان سومی ما ارضا کند و نسخه آنتی بیوتیکمان را از دستش بیرون کشیدیم و حالا هشت ساعت یک بار یکی می اندازیم بالا و گوشمان هم درد می کند. یک جورهایی درد غربت است. فکر می کنم که کاش اعظم جون بود و برایم آش می پخت و هی خودم را لوس می کردم و بعد همینجور که دنبال معادل سینمایی حال و هوای خودم می گردم ، سرم یک جورایی گیج می رود و ضعف می روم . خلاصه که فروغ جان ممنون از احوال پرسی. کلا خوبم و الان هم یک جورایی همراه یک ذره تب و کلی گلو درد پشت میز کار نشسته ام و ادای فداکارترین کارمند دنیا را در می آورم برای خودم. اما در کل خوبم و ملالی نیست جز کمی گلو درد. راستی امروز برف بارید و می بارد. گلو درد و برف ، نا خودآگاه بوی شوفاژ می دهد و درد پنی سیلین حوالی هشت سالگی.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home