Thursday, October 13, 2005

از عصري که برگشته خونه با اون لهجه اش راه مي ره و مي گه « دوستان .... پريشاني من ساز کنيد. » . مي دونه که من زير نظر دارمش براي همين اصلا من رو نگاه نمي کنه و با يه سماجتي کله اش را پائين نگه داشته. هر بار که از هال به اتاق مي ره ، پاش رو خش خش مي کشه روي زمين و گوشه شونه اش سر پيچ مي خوره به ديوار، آخه سرش همش پائينه . من کم کم عصبي شده ام. چون غير از بعضي مواقع که مي گه دوستان ن ن ن ن پريشاني من ساز کنيد، بقيه مواقع همون ن ن ن ن رو هم نمي گه . من هم يادم نمي ياد که چي بود. يعني اگر اين کار رو از اول که کليد انداختم اومد خونه شروع نکرده بود من يادم بود که چي رو بايد ساز کرد. بدون اينکه به من نگاه کنه غذام رو کشيد و گذاشت روي ميز. خريد هم کرده بود چون يه کاسه سالاد وسط ميز بود. رفت لم داد روي کاناپه و زمزمه کرد« م م م م ن ن ن ن ن پريشاني من ساز کنيد» . حالا ديگه منهم شک کرده بودم. که واقعا مي گه دوستان يا يه چيز ديگه . چرا يکهو شک کرد؟
دستش رو گذاشته بود روي شونه من و به من مي گفت گريه نکن و بعد انگار که فايده نداشت يکهو گفت « لا لا لا لا پيش پيش پيش» بهش نگاه کردم . از اون لبخند مهربوناش زد. گفتم چرا لالايي مي خوني ؟ گفت «‌ از خودت ياد گرفتم» . نمي شد درباره کاربرد لالايي باهاش چونه بزنم. غم دنيا از دلم رفته بود. آدم به اون محکمي يکهو شبيه به يک پسر بچه شده بود و من دلم مي خواست که بغلش کنم. وقتي که داشت من رو آروم مي کرد نمي شد نقش مامان رو بازي کنم. تو راه که برمي گشتيم گفت «من جاي اشتباهي لالايي خوندم ؟» گفتم « نه »، اما براش کاربرد لالايي رو توضيح دادم. وقتي گفتم بچه ها . اصلا نگاش نکردم . گفتم من براي بزرگها هم بکار مي برم. بعد گفت يه چيز عجيب به فارسي بگو. گفتم « ياران شرح پريشاني من ساز کنيد» بعد کلمه به کلمه اش رو براش معني کردم. توضيح دادم. از اون مدلها که زدم به زندگي، به عشق، به درد، به فلسفه، به خودم ، به دنيا و همه چيز و اون آرام آرام کنارم قدم زد و گوش کرد. «چرا اينقدر با حوصله؟» گفت : «‌چرا اين شعر حالا؟»‌گفتم : « نمي دونم » از همون بالا ، از روي کلاه کله ام رو بوسيد.
ظرفها رو که شستم ،دستهام رو با دقت خشک کردم و دو سه تا هاه کردم که سرد نباشن. بعد چرخيدم رو به هال . زل زده بود به تلويزيون که صداش قطع بود. نشستم روي دسته صندلي بهش گفتم «حالا چرا اين شعر؟ » باز هم با همون لحجه اش گفت « نمي دونم »
گفت « نمي تونم همه اش رو به ياد بيارم»
از همون بالا ، ديگه لبهام رو گذاشته بودم روي موهاي نرمش.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home